این پست رو باید دیروز می گذاشتم اینجا ولی فرصت نشد ... پس امروز من دیروزِ ...
احساس خاصی دارم ،خوشحالم ، نگرانم ، مضطربم (و با آنکه مضطربم و میترسم ، باز با تو تا آخر دنیا هستم ...سید علی صالحی)
و از همه بیشتر غمگین و ناراحت از اینکه کنارش نیستم که این لحظات شادیش رو ببینم ...
خواهر کوچیکم ، امروز عقد می کنه با کسی که عاشقانه هم دیگرو دوست دارن ، خوب این خوشحالی داره نه؟ ولی وقتی فرسنگها ازش دور باشی ،... شادیتم تبدیل به اشک میشه و نمود پیدا می کنه ... امروز سرشار از احساسات جور واجور بودم ، و گاهی هم خاطرات کودکیش جلوی چشمام رژه می رفتن ، گاهی باورم نمیشه که اینقدر بزرگ شده ... بهر حال فقط لحظه به لحظه برای خوشبختیش دعا می کنم و آرزو دارم همیشه خنده رو لباشون باشه و ناهمواری زندگی خیلی دل کوچولوشون رو نرنجونه.
یاد آوری گذشته این شعر رو روی کاغذ آورد ، ..
در گرماگرم غربت خویش
با بغضی از نمی دانم
دوری
یا شادیِ وصل تو
خاطره ات به دیدار شرقی ترین ستاره ام می آید
کوچک و مانوس
یادم می آید
مادرم
و گهواره کودکی تو
با گریه های بی وقفه ات
میان اتاق کهنه و پیر
که امان از خواب پدر می ربود
تکلم و خنده های شیرینت
که دل از همسایه ها برده بود
آی ....
سر به سرم مگذار خاطره کودکی
که زمان یادآوری نیست
که گر بغضم گشوده شود
تمامی چشمهای جهان خواهند گریست
نقش میبندد در ذهنم
تصویر تو
چه به واقع بزرگ شده ای
آنقدر بزرگ
که عشق در سینه ات لانه کرده است
پیراهن نقره ای برت
و انگشتر زرین میان انگشتانت
با گیسوان افشان
و صدایی که
امیدوارتر از همیشه
زندگی را به شادی ورق می زند
و این
آغاز فصلی شیرین برای توست
امشب
همه ستاره های آسمان
مهمان دیدگان اشکبار منند
تا برای خوشبخت زی تو
آواز بخوانیم...
21/12/1387
هند/ پونا

