میگویند خیال که بشوی
از هر گذری می گذری
در هرذهنی کلامی میشوی
در خواب و بیداری
انسان را دور میزنی
منطق را نمیبینی
خیال که بشوی از هر نگاهی دیده میشوی
به هر آرزویی می آیی
از تو چه پنهان ..
از بی تویی خیال شدم
اما با توام سر وسری نشد
نه از کنارت گذشتم و نه از کلامت
نه آرزویی شدم برایت
منطق را هم که بلعیدی...
اصلا
بی خیال..
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/12/23ساعت 16:24  توسط راحله
|
دیشب خواب درد دیدم دردی نا آشنا
که مرا
در خودم میبلعید
کسی آن دورتر
پادزهری در مشت پنهان کرده بود
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/12/15ساعت 14:34  توسط راحله
|
پشت فرمان ماشین انگار روبروی همه خاطرات چند ساله ات نشسته ای مرور میکنی
میبینی چقدر بهانه داری برای اینکه نمانی
برای اینکه همه زندگی را از همین پشت دور بزنی
میبینی چقدر انگیزه داری برای اینکه بمانی
چقدر مجبوری...
امروز چه بی پروا شدم
چه خوب که اشکهایم را ندیدی
میان قطره های باران گم شد
کجایی تو
دستمال ماشین تمام شده
سر آستین هایم هم که کوتاه
...
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/11/13ساعت 11:36  توسط راحله
|
رو به سوی راهم
راهی اشنا
کفشهایم بزرگ شده اند
اندازه پاهای توهم
تردید مکن...
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/08/03ساعت 12:53  توسط راحله
|
آبستن تنهاییست ثانیه ها را میشمارد
یک عمر مانده به زایش
90/07/05
کنار پنجره نیمه باز
موهایم را نه
ذهنم را ..نه
همه ام را کجا میبری باد
او همین نزدیکیهاست
درونم...
90/07/05
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/08/03ساعت 12:50  توسط راحله
|
نگاهت با چهره ای غریبه بر صورتم نشست
دستانم را آویزه ی خاطره کردم
مژه بر هم زدم بارانی چکید
دریا شدم
بر بخار رویا چیزی نوشتم
تو نیست شدی
من ماندم
ماندم تا تو "ها" کنی
و شیشه دوباره بخارشود
چه وهم بی رنگی
از کنار خاکستری نگاهت گذشتم
گذشتم از این عاشقانه بی دریغ
آی فانوس بدست بی آتش
گذشتم از این احساسِ مانوس نا ملموس
بیقراری مکن
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/06/21ساعت 14:39  توسط راحله
|
در تقويم بي دليل روزگار ما
زمان يا مي دود يا ميان كفن مردگانمان دفن مي شود
در تقويم روزگار ما
خرداد ماه ديگريست
ماه فرياد، سكوت، ترديد
توهم آازادي
زندان
خاكسپاري بي نام ونشان
دريادآورد تكرار خردادها
بي حوصله و مكدر
پيچيده در ياد نداها و سهرابها
ميان ترديد ماندن ورفتن
نمي داند همراه شود
يا پشت پرده اظطراب نظاره گر همه آن اتفاق باشد
و فردا زمين سبز خواهد شد
يا لاله گون...؟
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/03/31ساعت 12:29  توسط راحله
|
از آن شب خاکستری
تا این روزهای کم رنگ
از رفتن ونیامدن تو
تا این لحظه های وهم
چقدر سالها پیر شده ایم
پیر
هر صبح دیده بر عکس نیم تنه ات بر دیوار
محزون
ذهنم در خانه می چرخد
تو را میجویم
میان تخت خواب زنی که صبحی دیگر بی توست
روبروی آینه ای
خالی
بر خانه ای که روزی دیگر مه آلودست
بر این غریبستان
تو را میجویم
نمی یابمت
رو به آن پنجره نيمه باز
صدای باد
آوای بهار
بی تو
حجم تنهایی
3
می دانی
باز شب شد، آن شب
خاکستری...
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/03/30ساعت 15:50  توسط راحله
|
سنگینم بر شانه زمین
آسمان بر پشتم لنگر انداخته
پاهایم فرتوت ...اما در گریز
کلام تو
هفت ستاره روشن دور
اما نزدیک
تلنگری بروجود خسته ام
بر واژه های بهم ریخته
باراني بر آن گیاه نارس خشکیده
سنگينم، اما
میخواهم بخندم
دست بکشم برخنکای علف
برساقه نازك ياس
بر زمین باران خورده دیروز
گمم میان کوچه های کم حرف امروز،اما
میخواهم بخندم
برقصم
بر دشت لاله های واژگون
میراث اجدادیم
خسته ام
خواب آلودم
بیداریم اما
دریچه باز رو به آسمان
لمس قلم آبی
دریاست
تا کلامم به شعر بنشيند
گل دهد دستانم به عبادت
و دوباره شعر بنوشم
عاشق شوم
شايد...
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/03/30ساعت 15:42  توسط راحله
|
سلام ..به کی ...به کجا ؟ برای چی؟ ...
خیلی صبوری کردم شاید این انگشها و این قلم به زبان آیند اما نشد و از دو سال هم گذشت ...
گاهی تمام روز در ذهنم واژه ها می رقصند ...کلنحار میروند و در انتظار که از نوک قلمی سرازیر شوند ..اما بعد از ساعت کاری در ازدهام جمعیت ، در اتوبوس پر از آدمهای خسته ،بی پروا از گونه هایم جاری می شوند
شب که میشود ذهنم را مرور میکنم شاید آن واژها را به خاطر بیاورم اما با کرخی بیهوش میشوم
میدونم ....کاملا حس میکنم که پر از واژه ام اما خالی از انگیزه خالی از احساس ....
من /...خالی از احساس
چه جمله غریبی ...
خسته ام پدر
خسته و تنها
+ نوشته شده در سه شنبه
1389/11/26ساعت 16:23  توسط راحله
|